شعر و جملات عاشقانه

ای راحت جان یاروفادار که بودی؟
ما دل بتودادیم، تو دلدار که بود ی؟
صد د ل به کمند تو ګرفتار بلا شد
ای سلسله ګیسو تو ګرفتار که بودی؟
ای ما یه صدرنج! تورنجورکه گشتی؟
ای داروی صد درد! توبیمار که بودی؟
با آن که کار تو همه آزردن دلها ست
آزرده دل از محنت و آ زار که بودی؟
دیدی که بسودای تو خون سد دل خلقی
ای ما یه حسرت تو خریدار که بودی؟
دریا کجا و پایِ دلِ بی صدا کجا ست
کشتی کجا و ساحلِ مهرو صفا کجا ست
در جستجوی گوهر عشق در شنا شدم
غرقِ جنون گشته ام , آن نا خدا کجا ست
اشکِ صدف ریزم و در بحر خاطرش
...اشکِ مرا , قیمت و قدر و بها کجا ست
ای راحت جان یاروفادار که بودی؟
ما دل بتودادیم، تو دلدار که بود ی؟
صد د ل به کمند تو ګرفتار بلا شد
ای سلسله ګیسو تو ګرفتار که بودی؟
ای ما یه صدرنج! تورنجورکه گشتی؟
...
با بغض نوشتم که دگر خواب ندارم
غصه شده همراه منو راه ندارم
آن دوست که بود محرم رازم
دشمن شد و بعد از آن دگر راز ندارم
میان چشمهایت جای من نیست /
میان نامه ها امضای من نیست
بیا از دور دستی کن اشاره
/ مگو قلبت به زیر پای من نیست . . .
دگر درد دلم درمان ندارد /
مسیر عاشقی پایان ندارد
مرا در چشم خود آواره کردی /
نگاهت دور برگردان ندارد
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است
صدایم کن که دل در سینه تنگ است
مرا با خود ببر آنسوی غربت
که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است
مرا از خویش بهتر می شناسد
به جرم عاشقی ها سر شناسم
مرا از پشت خنجر می شناسد
گاهی فکری شما را خیلی اذیت می کند
رهایش کنید راحت می شوید.
نباید خود را در چنگال ذهن بد گرفتار کنید.
خداوند غیور است
نمی خواهد گناه بنده اش فاش شود.
تا می توانید دل کسی را نشکنید...
دل شکستن توفیق را از انسان می گیرد.
کسی را سر زنش نکنید
شاید این سرزنش شما را به وضعیت مشابهی دچار کند
هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هم کشته شد به آخر از خنجر عشق
این نکته نوشتهاند بر دفتر عشق
سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق
دگر درد دلم درمان ندارد /
مسیر عاشقی پایان ندارد
مرا در چشم خود آواره کردی /
نگاهت دور برگردان ندارد . . . !
فقط کردم به چشمانت نگاهی
گناه من اگر باشد گناهی
مجازاتم کن هر طور که خواهی
16 دقیقه پیش · خوشم آمد
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خستگی می کنم

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما
براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی
من شکست داده راخودت برنده مي کنی
نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
من تمنا كردم كه تو با من باشي
تو به من گفتي :
هرگز هرگز!!!
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز كشت
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
تا آمدن با تو خدا حافظی کنم
بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست
خوا بها یم باز ا مشب خاک صحرا گردید
چشمم باز به اینهٔ دل محو تماشا گردید
ازهجوم غم دل با دیده گا نم در نیاز
اشک باز درگوشهٔ مژگان دریا گردید
همین که عشق تو از آسمان،رسید به من
تمام شورِ زمین و زمان،رسید به من.
دُچارِ فلسفه ی سخت زندگی بودم(۱)
که دستِ یاری تو ناگهان،رسید به من
الهه ای و به پاکیت سجده خواهم کرد
شگفت عشق تو وقتِ اذان،رسید به من
حکایتی شده این عشق بین دشمن و دوست
وَ نقش اولِ این داستان،رسید به من
فرشته ای که دلش معبد خدایان بود
چقدر ساده و بی امتحان،رسید به من.
کسی را که دیگر
هیـــــــــــچ
نگاهی
دلش را نمی لرزاند..؟
چشم به راهت دل به يادت ، گريه کردم
سر شب تا سحر گريه کردم گريه کردم
به محمل ميرسيدم کاروان ميگذشت و ميرفت
تو جان مني جانم به فدايت روحم گذشت و ميرفت
به پيش شب روان فرياد کردم از جفايت
از من تو مپرس سيل سير شب ريخته پيش پايت
چشم به راهت دل به يادت گريه کردم
بی تو دلم همیشه تنگ است، دنیا برایم سوت و کور است.
بی تو شبم بی مهتاب است،ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است.
بی تو زندگی بی مفهوم است، عشق و عاشقی در دلم دور است.
بی تو هوای دلم همیشه ابری است، آسمان چشمانم بارانی است.
بی تو زندگی برایم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است.
بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است، آسمان آبی قلبم تیره و تار است.
بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاقچه خانه دل همیشه خالی است.
بی تو آرزویی ندارم در دلم و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است.
بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است.
بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند.
بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است،
نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است.
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست، آرزوی قلبم مرگ است.
بی تو تنهایم، تنهای تنها
دیروز در کنار تو احساس عشق بود
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود
مجنون به غیرخانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
تنها تویی، تنها تویی، در خلوت تنهاییم
تنها تو میخواهی مرا، با این همه رسواییم
ای یار بی همتای من ، سرمایه سودای من
گر بی تو مانم وای من، وای از دل سوداییم
جان گشته سر تا پا تنم، از ظلمت تن ایمنم
شد آفتاب روشنم، پیدا به نا پیداییم
گر چه میان آتشم، با یاد روی تو خوشم
از غم قدحها میکشم، وه زین قدح پیمائیم
من از هوس ها رسته ام، از آرزو ها جسته ام
مرغ فقس بشکسته ام، شادم ز بی پرواییم
دانی که دلدارم تویی، دانم خریدارم تویی
یارم تویی، یارم تویی، شادی ازین شیداییم
آن رشک مهر و مشتری، آمد بصد افسونگری
گفتم به زهره ننگری، ای دولت بیناییم
امشب به یاد روی تو غوغا کنم ، غوغا کنم
دل را بدست غم دهم ، بس شکوه از دنیا کنم
امشب بیاد عشق تو ، با اشک خود تنها شوم
آنقدر زاری ها کنم ، تا سیل خون بر پا کنم
خندی به عشق پاک من ، گویی که من دیوانه ام
گویی من دیوانه خود در ساغر و مینا کنم
وقتی از دست دادن عادت می شود
دیگر به دست آوردن آرزو نمی شود

شب شــده ام مست کــه مستانه بگــریم
بگــذار شبی گوشهء میخــانــه بگـــریـــم
افسانهء دل قصهء پر رنج و مـــلالیـــست
بگـــذار بــر این قصه و افســــانه بگریـم
...
زان آمده ام مست در این میکده که امشب
بــر قهقهء این ســاغــر و پیمــانه بگریــم
تو مگر باده فروشي که همه مست تو اند
تو مگر ساغر عشقي که همه معشوق تو اند
منشين با همگان اي گل زيباي دلم
که به ظاهر همه مشتاق و خريدار تو اند
بوديم و كسى قدر نمي داشت كه هستيم
باشد كه نباشيم و بدانند كه هستيم
زنده گی عشق است .اما افسانه نیست
انکه عشق افرید دیوانه نیست
عشق ان نیست که کنارش باشی
عشق ان است که به یادش باشی