عشق نوری است که
خداوند متعال برای بندگان
خود نازل کرده است.
در حقیقت ما دو نوع
عشق داریم .
عشق حقیقی
عشق مجازی
عشق حقیقی
عشقی را گویندکه
که مخلوق عاشق و شیفته
خالق خود می باشد
.
عشق مجازی
عبارت از عشقی
است که خالق نوری
در سینه مخلوق خودر منور
می گرداند و موجب می شود که
بنده خالق عاشق و شیفته
بنده دیگر شود
که ما در این گیتی
چین عاشقانی داشتیم که
تا به حال زبان زد مردم است .
که از آن جمله می توان
لیلی و مجنون
شیرین و فرهاد
.
و درحقیت یکی از راهای
که انسان می تواند که به عشق
حقیقی رساند همان عشق
مجازی است .
که بر این مبناع ما
حکایتی داردیم که داستان یک
پادیشاه است که عاشق یک کنیزاست.
داستان
در روزگار قدیم پادشاه زندگی میکرد که از
وجود خداوند متعال انکار می کرد و به
خالق اتقادی نداشد.
یکی از روزهاد که وی به بیرون از قصر خود
برای شکار رفته بود وی در راه کنیزی را
می بیند که یک دل نه صد دل عاشق وی
میشود،وفراموش کردن چهر آن کیز برای
وی غیر ممکن شده بود و در هر چیز و هر
جای چهره آن کنیز در زیر نظرش بود و
ازاینکه این مضوع را به کسی در میان
بگذادر وحشت داشت که مبادا بگویند که
پادشاه دیوانه شده است ، این قضیه تا
زمانی ادامه یاقت که دیگر برای پادشاه تحمل کردین این
درد که چهره آن کنیز را
نمی تواند ببیند برایش خیلی سخت بود ،
وی چندین بار به بهانه شکار از قصر بیرون
رفت که با دوباره آن کنیز را ببیند ولی این
اتفاق نه افتاد و این وضیعت برای او یک رنج بزرگی شده
بود ، و آخر تحمل پادشاه
به سر رسید و دیگر هیچ چیز او را از این
که این عشق را پنهان کند باز نمی داشت
و موضوع را با وزیر خود در میان می گذارد
و به او دستور می دهدکه آن کنیز را برایم
پیدا کن،وزیر ناچار شد و در جستجوی آن کنیز شد ، و
آخر آن کنیز را پیدا کرد و به نزد
پادشاه آورد ، پادشاه با دیدن آن کنیز از خوشحالی در
پوست خود نمی گنجید و با
او ازدواج کرد چند روزی از ازدواج پادشاه و
آن گنیز نگذشته بود که آن کنیز بیمار می
شود که و دوباره پادشاه در غم بیماری آن
کنیز می ماند وبه وزیر خود دستور داد که
تمام پزشکان را برایم حاضر کن، و تمام
پزیشکان هم هیچکاری کرده نتوانستند و
حالت کنیز روز به روز خراب شده می رفت
و همچنان حال و روزگار پادشاه هم
دیگرگون شده بود این داستان تا جای
ادامه یافت که پادشاه دستود داد که هر
کس توانست این کنیز را از این بیماری
نجاد دهد من حاضر هستم که تمام تخت
و پادشاهی خود را به او عتا کنم و لی با
وجودآن هیچ کس نتوانست که کنیز را از
این بیماری نجاد دهد ،حالت پادشا روز به
روز خراب می شد و دست به دامان هر
کس انداخت ولی هیچ شبها را گیریه می
کرد و از غم ناله ها می زد و لی حالت
کنیز هیچ خوب نشد رو به آسمان کرد به
خدای که اتفادش را نداشد و ناله کنان
می گفت که می گویند که تو خالق همه
چیز هست ای خدای که گویند زندگی و
مرگ دست تو مرا از این حال بیرون بیاور و
کم کم روی به طرف مسجد آورد و شبها را
پنها به طرف مسجد می رفت و گریه و ناله
می کرد از خداوند می خواست که حال
بیمار او را خوب کند به مرور زمان که
پادشاه در نزد خداوند گریه و ناله می کرد
از این رو حالت کنیز روز به رزو بهتر می
شد ،حالت پادشاه طوری شده بود که
شب و روز خود را در مسجد می گذراند و
مشغول راز نیاز با خداوند می شد به طور
شده بود که تخت شاهی اش را فرامش
کرده بود از طرف دیگر حالت کنیز بهتر و
بهتر شده بود و دیگر این کیز بیمار سر حال
و خوب شده بود ولی از پادشاه خبری نبود
از این موضوع وزیز پریشان بود و به نزد
پادشاه در مسجد رفت ،و گفت عالی
جناب شما دیگر چرا اینجا هستی حالت
بیمارشما خوب شده است قصر به حضور
شمااحتیاج دارد و معشوق شما هم
چشم به راه شماست دیگر در این دیار چه
میخواهی ،پادشاه روی به وزیر می کند
ومیگوید که عشقی رسیده ام این عشق
وتخت و پادشاهی به نوک سوزن آن نمی
رسد .
و چون شاعر می فرماید که
خوب رویان را که دیدی
عاشق حسن اش مباش
عشق او در دل گیرو
عاشق نقاش باش